تبليغاتX
آنچنان كه يادداشت مي كنم...
امروز ٬ از مراحل نمی دانم چندگانه خانه تکانی٬ نوبت قالی شویی بود. می دانی قالی شستن چه شکلی است؟ اول یک مقدماتی دارد که هیچ.اما بعدش مهم است. بعدش باید روی قالی آب بریزی٬ بعدا با هزار زحمت آبهایی که ریختی را جمع کنی. هنوز خستگی آب جمع کردن اولی در نرفته که باید دوباره روی قالی آب بریزی. خب... خیس شد و باید دوباره آبش را گرفت. و دوباره و دوباره و دوباره و دوباره.

فقط اگر یک قالی شوی خوب باشی٬ توفیر این دوباره کاری ها و این تکرار های کسل کننده ات این است که در مجموع داری به سمت تمیز شدن قالی حرکت می کنی. اما اگر ناشی باشی باید هی آب بریزی و آب بگیری و آب بریزی و...

...

می دانی... نماد کاملی است از زندگی یک انسان.

+ يادداشت شده در ساعت 4:3 بعد از ظهر توسط سعید |
می دانی...می گویند ایمان دو تاست. یکی قبل از هدایت و یکی بعد از هدایت. یکی قبل از شناخت و دیگری بعد از آن. اصلا بگذار بروم سر آنچه مرا به اینجا و این نوشتن ها کشاند:

ذلك الكتاب لا ريب فيه هدى للمتقين (بقره-۲)

آن كتابی است كه شك در آن راهی ندارد و مايه هدايت پرهيزكاران است.

بعد هم خدا می آید و متقین را با ایمان و حتا جنبه هایی از عمل نیک تعریف می کند(الذين يؤمنون بالغيب و يقيمون الصلاة و مما رزقناهم ينفقون). این گونه به نظرم می رسد که انسان باید خود به جایی برسد تا قابلیت هدایت شدن پیدا کند. حس می کنم این حکایت٬ همان است که اگر انسان در مسیری که می پندارد درست است قدم بردارد٬ آن وقت هدایت به مسیری که حقیقتا درست است اتفاق خواهد افتاد. انگاری اول آدم باید خودش را محتاج خوب بودن بداند...بخواهد خوب باشد...می فهمی... احیانا این ها یک جورهایی ایمان اولیه اند....به نظر می رسد آدم باید به این جا ها برسد٬ تازه آن وقت هدایت خواهد شد و بعدش احیانا دوباره ایمان دیگری (و شاید قوی تری) خواهد یافت...حس می کنم هنوز مانده است تا در این باره چیزی که خوشم بیاید بنویسم... پس باز می ماند این حکایت هنوز.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

بی ربط نوشت: مدتی بود در برابر گناهی قد علم می کردم و تا می توانستم علیه ش اعمال اراده می کردم. در این بین عاملی که باعث می شد ضعیف شوم و به عبارتی توی دلم خالی شود و اراده ام تضعیف٬ تنها یک چیز بود. این که حس می کردم جایی که باید به تقدیر این کارم٬ یا لااقل به تایید آن٬ کار مشابهی صورت گیرد٬ نمی گیرد...می دانی... وسوسه کننده ام "هل جزاء الاحسان الا الاحسان" بود...هی از خودم می پرسیدم و می گفتم پش پاسخ این یکی کو؟ اما می دانی چه شد؟ یکهویی خدا این طوری گفت:

و لا تستوي الحسنة و لا السيئة ادفع بالتي هي احسن فاذا الذي بينك و بينه عداوة كانه ولي حميم(فصلت-۳۴)

هرگز نيكى و بدى يكسان نيست. بدى را با نيكى دفع كن، ناگاه همان كس كه ميان تو و او دشمنى است، گويى دوستى گرم و صميمى است!

 

+ يادداشت شده در ساعت 5:56 بعد از ظهر توسط سعید |